گاهـــــــی دلــــــــــــــــــم می گیـرد...

از ادم هایــــــــــــی که در پس نگاه ســــــــــردشان

با لبخند گرمـــــــــــی فریب می دهند!

از کلماتی که چون شــــــــــیرینی افســــــــــانه ها فریب مــــــــــی دهند!

دلــــــــــــــــــم می گیرد...

از سـردی چنـدش اور دستـــــــــــی که دستتــــــــــ را می فشـــــــــارد!!

و نگــــــــاهی که به توســــــــــت و هیــــــــچ وقت تو را نمی بیند!

از دوستــــــــــی که برایتــــــــــ

هــــــــــــــــــدیــه

دو بـــــــــــال برای پــــــــــــریدن می اورد...

وبعــــــــــد...

پــــــــــــرواز را با منفورتــــــــــرین کلمــــــــــاتــ دنیا معنــــــــا می کند!!!

دلــــــــــــــــــم می گیرد از چـــشم امیــــــــد داشتنم به هوسبازانــی که تــرانــــــــه

عشـــــــــق می خواننـد!!

ایـــــن همه هیچــــــــــ...

گاهیـــــــــ حتــــــــــــی

از خــودم هــم دلـــــــــــــــــــم میگیرد...!

دلتــــــــــ که گرفتــه باشـــــــــــد...

شـــــــادتــرین اهنگـها روضه خوانـــی می کنند!

شــلوغتـرین مکانــها،تنـــهاییتــــــــــ را به رُخت می کشنــــــــد...

وشــــــــادترین روزها،بـرای تو غمگین تـــــرین روزهــــاست!!

دلتـــــــ که گرفتــــــــه باشــــــــد...

نقض مـــی شود همـه قانـــــــــون هــــــــا

دل کجـــــــا... قانــــــــون کجـــــــا

مدتهــــــــــا طـــــــول می کشـــــد خــــــــــــــــــاطرههای رنگـــارنگــــــــ!!

می گــــــــذاری تـــــــار شود این خـــــــــــــــــاطره ها...

امـــــــــــا یک خوابــــــــ ناغـافل،گرد و خـــــــــاک تمام خــــــــــــــــــاطره ها را می گیـــــرد!!!

میـشـود مثـــــل روز اول!

میـشود خــــــــــــــــاطره های نابـــــــ...

زخمهـــــــا تـــــازه میشــــــود بـــــــــــاز....


برچسب‌ها: دلم, بغض, خاطره, دروغ, شکستن

+ تاریخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | ساعت1:5 | نویسنده z....
|



مشترک موردنظراین روزهایت کیست؟؟؟؟

که دیگردردسترس بودن ونبودن من برایت مهم نیست....


برچسب‌ها: دل, بیقرار, رفتن, غرور, من
ادامه مطلب

+ تاریخ شنبه سوم اسفند 1392 | ساعت1:11 | نویسنده z....



گاهی دلــت نــمیخواهــد
دیــروز را به یاد بــیاوری
انگــیزه ای بــرای فــردا هـم نــداری . . .!!!
و حال هــم که
گاهی فــقــط دلــت میخواهــد
زانوهایــت را تــنگ در آغوش بــگیری
وگوشــه ای از گوشــه تــرین گوشه ای که می شــناسی
بـنـشینی و فـقـط نــگاه کـنی . . .!!!
گاهی دلگــیری
شایــد از خودت ....!!


+ تاریخ دوشنبه بیست و سوم دی 1392 | ساعت23:9 | نویسنده z....
|





  اول راه است...اجابت وبخشش درانتظارمان است

قصه ماامروززیباترمیشود...قصه انسان...

قصه یک دل است و...یک نردبان...

قصه بالارفتن...قصه هزارراه ویک نشانی...

قصه پله پله تاملاقات خدا...

امامن!!!...

هنوزاول قصه ام...

ایستاده روی اولین نشانی...

گم کرده دوبال ناتمام ویک آسمان دلتنگی...

خدایادستم رامیگیری؟؟؟؟؟؟....

               


آهای شمایی که روزه میگیری!!!

فکرنکن روزه گرفتن فقط نخوردنه!...

30روزدروغ نگو...

30روزغیبت نکن...

30روزتهمت نزن...

30روزچشماتوپاک نگه دار...

30روزیادیگیربادل کسی بازی نکنی ....

دل کسیونشکنی...

30روزآدم بودن روتجربه کن...

پس افتخارنکن به گرسنگیت!!!...

سلام دوستای گلم این اولین سحره که بیدارم

واولین روز ماه مبارک رمضان

حس شیرینیه اصن یه جوراییم خوشحالم زیاد..

دوستای گلم سرسفره ی افطاردعافراموشتون نشه...



خدایا....


نگویمت كه دستم بگیر...

عمریست گرفته ای رهایش مكن....

دوستون دارم

امضا:یه بنده ی گناهکار

      http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcS2I34gvGDAF44pHz7PYCqcPhKlHphQPIoqu24FrIp2vkcRZqMANQw4dmrw

 


+ تاریخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 | ساعت4:46 | نویسنده z....
|




سلام

بابالنگ درازعزیزم

این اولین نامه ی من به توئه اسم من نه جودیه

نه بچه یتیمم ...فقط یه خسته دلم

یکی که ازتومیخوادفقط نامه هاشوبخونی

منم بهت نیازدارم باباجون میدونم توقع زیادیه ولی....

یه نگاهی هم به نامه های منه تنهابکن

حتی اگرجوابی براشون نداری

بابایی ایروزابدجوری گرفته ام دلم یکرنگیو

صداقت میخواددلم برای دستای گرم

یکنفرتنگه دلم نگاه مهربون میخواد...

راستش باباجون خودموگم کردم

خودموبین تمومه دل تنگیاوخستگیاوفاصله هاگم کردم...

باباسهم من توی تموم این دنیاانتظاره،منتظرکسی هستم

که خیلی وقته اسیرنگاهش شدم

متنظرشم تابیادومن روازبین..!!!

این آدماببره به شهرقصه ها...

جایی که آدمایی مثه توهستن بابایی جایی که

سفیدبرفی داره سیندرلاهفت کوتوله و...

بابایی جایی که توهستی همه باهم یه رنگن

اونجادوستیای پاک وجودداره محبتاصادقانه اس

وعشقاشون حقیقیه بابایی اونجاآدماهمدیگرو

بازیچه قرارنمیدن اونجادلی شکسته نمیشه...

باباامشبم تنهام،تنهای تنهامنم وسیاهی شب واشک

روی گونه هام باباسخته بخوای ونرسی

سخته که ندونی میخوای منتظرش بمونی...!!!

یافراموشش کنیبابایی بازم منتظرش

میمونم حتی اگرهیچوقت نیاد...

بابای عزیزم اینروزابدجوری سرگردونم...

منوببخش بخاطرزیادی گفتنم...

 

                     دوست دارهمیشگیتون

دخترک تنها

29April2013


+ تاریخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | ساعت0:40 | نویسنده z....




چشمام میسوزن...دستامم میلرزن...

دلمم مثه همیشه گرفته امااینبار...اینباردلم ازخودم گرفته...

شونه هام شکسته...خسته ام ازاین زمونه....فریادگریه دارم...

خردشدم  له شدم زیرآواراین دنیا...

اشکام بانظم ازروگونه هام سرمیخورن وبه پایین می افتن

وآخرش نابودمیشن...

نگاهم نگاهی که هیچکس نتونست بفهمتش....

نتونستن بفهمن چی توش موج میزنه...

دلم براخودم میسوزه...

احساس شمعی رودارم که داره ذره ذره آب میشه...

اماهنوزم باغرورنورنداشتشوبه

رخ تاریکی میکشه...

اینروزاسرگردونم به دورخودم میچرخم دنبال یه آدم میگردم...

امااینجاجاییه که همه باقانون جنگل

زندگی میکنن وهیچ آدمی پیدانمیشه...

خسته ام خیلی خسته از

دوست داشتن آدما...

خسته ازاینکه بازم مثه همیشه ازاین آدمای

حیوون صفت ناروخوردم...

خسته ازاعتمادای بیجام...

ای کسی که این نوشته هارومیخونی

حالم خرابه بفهم...بفهم که داغونم...

بفهم که ازهمتون که ادعای آدمیت میکنیدبیزارم...

بازم داره باصدای بلندتری میشکنه...

بغض توسینه ام رومیگم...هق هق گریه ام...

کل اتاق روبرداشته...صدای بلندگریه ام باصدای خواننده

باهم قاطی میشن...

بلندترگریه میکنم...نه. زجه میزنم و...

به آغوش خداپناه میبرم...


+ تاریخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 | ساعت16:44 | نویسنده z....
|



من و ببخش.اگه غم و رنج امروزت تقصير منه، اگه بلاتکليفي و بي تفاوتي هاي امروزت تقصير منه، اگه از دستم رنجيده اي و چيزي نميتوني بگي،اگه مثل من پر حرفي و سکوت کردي و اين تقصير منه، من و ببخش.اگه بخاطر خودخواهي منه که تا اينجا پام وايسادي، اگه بخاطر کمبود و درد من بوده که محبت کردي و گذاشتي که بفهمم، اگه تو خودت و خرد کردي تا من احساس غرور بکنم، اگه رويات بودم و حالا غصه ميخوري که چرا نيستم، اگه هميشه تو کوتاه اومدي، تو بخشيدي، تو گذشتي و بهم گفتي دوستت دارم، اگه غرورت رو له کردم و خنديدم تو پشت سرم اشک ريختي، من و ببخش. که ميدونم نميتونم هيچ کدوم از روزاي تلخت و بهت برگردونم و برات شيرين کنم، من و ببخش ..


....... 


+ تاریخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 | ساعت14:0 | نویسنده z....



   رفــــيـــــــق !!

   پـيـــراهــَــنـــَــمــ را بــــِــزטּ بــــآلـــآ !!

   كـــَــمـــَــرَمـــ را ديــــــــدے ؟؟ 

   نـــتـــرس ، چيــــزے نيــســـتــــ !!

   ايــטּ هــا فــَــقــَــــط جـــآے خـــَــنــجــَــرَنـــد !!

   مــــטּ نــفــَــهــميــدمــ در رفـــــآقـــــَـــتـــ چــــﮧ شـــد ؟؟ !!

   وَلــــــــــــﮯ ؛ تــــــو مــُــواظــِـــــــبـــــ بـــــآش .. !!


+ تاریخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 | ساعت23:17 | نویسنده z....
|



و هـیـچ كـس نـفـهـمـیـد كـه چـه شـدمــ...
نـه مـاه بـودم نـه خـورشـیـد...
امـا هـیـچ دلـی سـراغ مـرا از آسـمـان تـنـهـایـی اش نـگـرفـتـــ
گـویـی ابـرهـا هـ
یـچ انـد
و فـقـطـ ابـرنـد و بـایـد بـبـارنـد...
و تـنـهـا بـاریـدمــ...
خــسـتـهـ امــ...
خـسـتـهــ از بـاریـدن و تـمـام نـشـدنــ
خـسـتـهــ از بـودن و نـبـودنــ...
امـا بـایـد رفـتــ
آنـكـهــ رفـت ، رسـیـد
پـس بـایـد رفـت و رسـیـد



+ تاریخ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 | ساعت23:42 | نویسنده z....
|



خسته ام از تظاهر به ایستادگی

از پنهان کردن زخم هایم زور که نیست!

دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و

با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است....!

اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم....

میخواهم لج کنم ، با خودم ، با تو ، با همه ی دنیا....!

چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل هر روز باشی....؟!

خسته ام .... از تو .... از خودم....از همه ی زندگی...

میخواهم بکشم کنار ! از تو ... از خودم..... از همه ی زندگی....

 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست


+ تاریخ سه شنبه نوزدهم دی 1391 | ساعت14:27 | نویسنده z....



خدایا

این که میگن از رگ گردن نزدیکتری و آدمو میبینی و...

امشب هیچکدوم از اینارو نمیفهمم .

یه امشبو بیا پایین و سفت بغلم کن

نه میرم تو بغل لاله نه زهرا نه...

بغل مامانمم نمیرم .

بگو همه برن کنار. بگو کار هیچکدومشون نیست ...

بیا خدا ... بیا محکم سرمو بچسبون به سینه ت ...

خدااااا..


+ تاریخ سه شنبه دوازدهم دی 1391 | ساعت15:13 | نویسنده z....



دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد

نه التـــمـاس هـــایم را

و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را...

به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی

درخـتـی از غــــرور کـاشـتم...


+ تاریخ سه شنبه دوازدهم دی 1391 | ساعت15:12 | نویسنده z....