ܓܨ ღღ×دختر شیشه ای× ღღܓܨ
خدای مهربانم، سلام

ای نجوای تنهایی هایم، سلام 

تو را می پرستم ، بخاطر اینکه خدایی و این دلیل برای پرستشم کافیست 

و می دانم صدایم را می شنوی ، چون از خودم بخودم نزدیکتری 

در جستجویت در هیچ دیاری نمی گرم چون در دیار ما ،

این گمشده گان خود ماییم

تو را دوست دارم چون دوست داشتن را از خدایی آموختم که بنده اش را

در هر حالی دوست دارد و تنها نمی گذارد .

پس ای خدای مهربان من، همیشه با من باش 

که امروز و روزهای بعد، من تنهاترینم

و دلم خوش است به خدایی که می پرستمش

ای تنها لایق پرستش

دستم را بگیر

و ردم مکن

که بندگانت ردم کردن

 Z&G

 


برچسب‌ها: من, خدا

¤ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | ساعت3:20 | نويسنده z....
|


خواهرِ تمامِ خوبی‌ها * !

لباست را تنها صدفی بدان که مرواریدی همچو تو را در بر گرفته است ،

نه بیشتر و نه کمتــــــــر .

اسیرِ لباس نباش ، تنگ کردنِ دکمه‌ی بلوزت ، فقط قفست را تنگ‌تر می‌کند و روحت را اسیرتر.

برای آزادی‌ات ، روسری‌ات را عقب می‌زنی و باز بیشتر اسیرِ جسمت می‌شوی…

و هیچ‌وقت هم فکر نکن ، که سانت‌های بیشترِ لباسِ تو ، نشانه‌ی پاکی و نجابتِ بیش‌ترِ توست.

همانقدر بپوش که پوشیده باشی. نه کمتر و نه بیشتر. نجابتِ تو ، چشم‌ها و قلبِ نجیبِ توست.

لباسِ تو ، تو را از قفسِ جسم می‌رهاند. گاهی به سوراخ‌های جورابت بخند و باز پایت کن.

گاهی دست هایت را باز کن و بی‌هدف ، رویِ لبه‌ی جدول قدم بزن.

بی آنکه به مقصد بیاندیشی. باران که بارید ، خیس شو. چتری از باران بساز ،

و بخند به نگاه‌های متعجب آدم‌هایی که زیرِ سایه بان پناه گرفته‌اند.

بخند به چترِ بارانی‌ات! گاهی در خلوتِ خودت ، برایِ خودت آرایش کن.

گوشواره‌ی آویز گوش‌ات کن و به قیافه‌ی خودت از ته دل بخند.

و خودت را بی‌دلیل دوست بدار. گاهی هم ، نه

برایِ دیگران ، که برایِ خودت ، زیبا باش.

 

                     86895178745731855671.jpg


برچسب‌ها: خودت, آیینه, خنده

¤ تاريخ دوشنبه ششم بهمن 1393 | ساعت1:11 | نويسنده z....
|


 
گاهي اگر دعايت مستجاب نشد برو گوشه اي بشين ...
 
زانو هايت را بغل بگير و يك دل سير گريه كن ...

شايد لازم باشد ميان گريه هايت

بگويي: اَللّهُمَّ اغْفِرْلىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَحْبِسُ الدُّعاَّءَ

خدايا ببخش آن گناهم را كه دعايم را حبس كرده است..
 

برچسب‌ها: گناااه, دعا

¤ تاريخ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | ساعت1:17 | نويسنده z....


مجري: تو خجالت نميکشي معدلت 15 شده؟
پسرعمه: نه!
مجري: ميدوني بچه ي آقاي اکبري بيست شده؟
پسرعمه: ميدوني آقاي اکبري واس بچه ش پلي استيشن خريده؟
مجري: چه ربطي داره!؟
پسرعمه: هروقت شما عين آقاي اکبري شدي منم عين بچه ش ميشم!
مجري: خب من اونقدر پول ندارم!
پسرعمه: منم اونقدر مخ ندارم!
مجري: يني من اگه واس تو پلي استيشن بخرم درس ميخوني!؟
پسرعمه: آدم وقتي پلي استيشن داره مگه خله بشينه درس بخونه!؟
مجري: بچه ي آقاي اکبري که هم پلي استيشن داره هم درس ميخونه!
پسرعمه: آها...حالا فهميدي اين بچه خله!؟ پس انقدر سرکوفتشو به من نزن!


برچسب‌ها: پسرعمه, معدل

¤ تاريخ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 | ساعت1:35 | نويسنده z....


ﺑﺎ ﺗـﻮ ﻫـﺴــﺘﻢ ﺳﻬـــﺮﺍﺏ . . .
ﺗﻮ ﮐـﻪ ﮔـﻔﺘﯽ : : :
" ﮔـﻞ ﺷـﺒﺪﺭ ﭼـﻪ ﮐـﻢ ﺍﺯ ﻻﻟﻪ ﯼ ﻗـﺮﻣـﺰ ﺩﺍﺭﺩ؟ "
ﺭﺍﺳـﺖ ﻣﯽ ﮔــﻮﯾﯽ ﺗـﻮ !!!
ﭼـﻪ ﺗﻔــﺎﻭﺕ ﺩﺍﺭﺩ ﻗـﻔـﺲ ﺗﻨﮓ ﺩﻟـــﻢ ...
ﺧـــﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﮐـــﺲ ﺑﺎﺷـﺪ ؟؟؟
ﯾﺎ ﺑﻪ ﻗــــﻮﻝ ﺗـﻮ ﭘـﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﮐـــــﺲ ﻭ ﮐـــﺮﮐـــﺲ
ﺑﺎﺷــــﺪ ؟؟؟
ﻣـــﻦ ﻧـﻪ ﺗﻨﻬــــﺎ ﭼــﺸــﻤــﻢ ،،،
ﻭﺍﮊﻩ ﺭﺍ ﻫـــﻢ ﺷـﺴــــــﺘﻢ !!!
ﻓﮑــــــﺮ ﺭﺍ . . .
ﺧـــﺎﻃــــﺮﻩ ﺭﺍ . . .
ﺧــــﻮﺍﺏ ﯾﮏ ﭘﻨﺠـــــﺮﻩ ﺭﺍ . . .
ﺯﯾـﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑــﺮﺩﻡ . . .
ﭼﺘﺮﻫــــﺎ ﺭﺍ ﺑﺴــﺘﻢ . . .
ﻣــﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬـــﺮ ﭘﯿـﻮﺳــﺘﻢ . . .
ﻣــــﻦ ﻧﻮﺷـــﺘﻢ ﻫــﻤــــــﻪ ﯼ ﺣــــــﺮﻑ ﺩﻟـﻢ . . .
ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔــﻔـﺘﻢ ﮐــﻪ : : :
ﻫــﻮﺍ . . .
ﻋـﺸــﻖ . . .
ﺯﻣـﯿﻦ . . .
ﻣـﺎﻝ ﻣـﻦ ﺍﺳﺖ . . .
ﻭﻟـــﯽ ﺍﻓـﺴــــــﻮﺱ ﻧـﺸـــــﺪ . . .
ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣــﻦ ﻧـﻪ ﻋــﺎﺷـﻖ ﺩﯾﺪﻡ ﻧـﻪ ﮐـﻪ ﺣــﺘﯽ ﯾﮏ
ﺩﻭﺳــــﺖ !!!
" ﺯﯾـــﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣــــﻦ ﻓـﻘـﻂ ﺧــﯿـﺲ ﺷــــﺪﻡ "

http://cdn.nicefun.ir/1/1409566917770021_large.jpg

 


¤ تاريخ سه شنبه یازدهم شهریور 1393 | ساعت2:27 | نويسنده z....


 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

فاميل(با عجله): بدبخت شديم!

پسرعمه: مگه قبلاٌ خوشبخت بوديم!؟

فاميل: بدبخت تر شديم!

همساده: کاکو از نظر فيزيولوژيکي امکان نداره من بدبخت تر از ايني که هستم شم!

فاميل: اي بابا چرا انقد بحث ميکنين!؟ آقاي مجري فهميده

کيکتو يخچال رو خورديم داره مياد سراغمون!

پسرعمه: باز ما يه چيزي تو اين خونه خورديم بايد تا يه هفته خفت بکشيم!

فاميل: همساده تو که روزي 12بار کتک ميخوري بيا اينو هم گردن بگير!

(مجري مياد)

همساده: آقو تقصير منه!

مجري: چي؟

همساده: هرچي شما بگي،شکست سنگين برزيل به آلمان،

اختلاس 3هزار ميلياردي،جنگ جهاني دوم...

مجري: پس کيک رو کي خورده؟ پسرعمه تو خوردي؟

پسرعمه: اي خدا اين داره ميگه جنگ جهاني تقصير منه

شما هيچي بهش نميگي بعد واس خوردن يه کيک 7تومني به من گير ميدي؟؟

 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

http://cdn.nicefun.ir/1/1409007987117032_large.jpg


برچسب‌ها: معرفت

¤ تاريخ سه شنبه چهارم شهریور 1393 | ساعت4:41 | نويسنده z....


" ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ " ﺗﺎﻭﺍﻥ ﻫﻤﻪ " ﻧﻪ " ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﮑﻨﺪ ...

ﻫﻤﻪ " ﻣﺤﺒﺘﻬﺎﯾﯽ " ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﻡ ...

ﻫﻤﻪ " ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯼ " ﺁﺑﮑﯽ ﮐﻪ ﺟﺪﯼ ﮔﺮﻓﺘﻢ ...

ﻫﻤﻪ " ﺳﺎﺩﮔﯽ " ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ

" ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ " ﺗﺎﻭﺍﻥ ﻫﻤﻪ " ﺧﻮﺵ ﺑﯿﻨﯽ ﻫﺎﯾﯽ " ﺍﺳﺖ

ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻭ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ..


برچسب‌ها: تنهایی

¤ تاريخ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 | ساعت2:44 | نويسنده z....
|


مشترک موردنظراین روزهایت کیست؟؟؟؟

که دیگردردسترس بودن ونبودن من برایت مهم نیست....


برچسب‌ها: دل, بیقرار, رفتن, غرور, من
ادامه مطلب

¤ تاريخ شنبه سوم اسفند 1392 | ساعت1:11 | نويسنده z....


گاهی دلــت نــمیخواهــد
دیــروز را به یاد بــیاوری
انگــیزه ای بــرای فــردا هـم نــداری . . .!!!
و حال هــم که
گاهی فــقــط دلــت میخواهــد
زانوهایــت را تــنگ در آغوش بــگیری
وگوشــه ای از گوشــه تــرین گوشه ای که می شــناسی
بـنـشینی و فـقـط نــگاه کـنی . . .!!!
گاهی دلگــیری
شایــد از خودت ....!!


¤ تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1392 | ساعت23:9 | نويسنده z....
|




  اول راه است...اجابت وبخشش درانتظارمان است

قصه ماامروززیباترمیشود...قصه انسان...

قصه یک دل است و...یک نردبان...

قصه بالارفتن...قصه هزارراه ویک نشانی...

قصه پله پله تاملاقات خدا...

امامن!!!...

هنوزاول قصه ام...

ایستاده روی اولین نشانی...

گم کرده دوبال ناتمام ویک آسمان دلتنگی...

خدایادستم رامیگیری؟؟؟؟؟؟....

               


آهای شمایی که روزه میگیری!!!

فکرنکن روزه گرفتن فقط نخوردنه!...

30روزدروغ نگو...

30روزغیبت نکن...

30روزتهمت نزن...

30روزچشماتوپاک نگه دار...

30روزیادیگیربادل کسی بازی نکنی ....

دل کسیونشکنی...

30روزآدم بودن روتجربه کن...

پس افتخارنکن به گرسنگیت!!!...

سلام دوستای گلم این اولین سحره که بیدارم

واولین روز ماه مبارک رمضان

حس شیرینیه اصن یه جوراییم خوشحالم زیاد..

دوستای گلم سرسفره ی افطاردعافراموشتون نشه...



خدایا....


نگویمت كه دستم بگیر...

عمریست گرفته ای رهایش مكن....

دوستون دارم

امضا:یه بنده ی گناهکار

      http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcS2I34gvGDAF44pHz7PYCqcPhKlHphQPIoqu24FrIp2vkcRZqMANQw4dmrw

 


¤ تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 | ساعت4:46 | نويسنده z....
|



چشمام میسوزن...دستامم میلرزن...

دلمم مثه همیشه گرفته امااینبار...اینباردلم ازخودم گرفته...

شونه هام شکسته...خسته ام ازاین زمونه....فریادگریه دارم...

خردشدم  له شدم زیرآواراین دنیا...

اشکام بانظم ازروگونه هام سرمیخورن وبه پایین می افتن

وآخرش نابودمیشن...

نگاهم نگاهی که هیچکس نتونست بفهمتش....

نتونستن بفهمن چی توش موج میزنه...

دلم براخودم میسوزه...

احساس شمعی رودارم که داره ذره ذره آب میشه...

اماهنوزم باغرورنورنداشتشوبه

رخ تاریکی میکشه...

اینروزاسرگردونم به دورخودم میچرخم دنبال یه آدم میگردم...

امااینجاجاییه که همه باقانون جنگل

زندگی میکنن وهیچ آدمی پیدانمیشه...

خسته ام خیلی خسته از

دوست داشتن آدما...

خسته ازاینکه بازم مثه همیشه ازاین آدمای

حیوون صفت ناروخوردم...

خسته ازاعتمادای بیجام...

ای کسی که این نوشته هارومیخونی

حالم خرابه بفهم...بفهم که داغونم...

بفهم که ازهمتون که ادعای آدمیت میکنیدبیزارم...

بازم داره باصدای بلندتری میشکنه...

بغض توسینه ام رومیگم...هق هق گریه ام...

کل اتاق روبرداشته...صدای بلندگریه ام باصدای خواننده

باهم قاطی میشن...

بلندترگریه میکنم...نه. زجه میزنم و...

به آغوش خداپناه میبرم...


¤ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 | ساعت16:44 | نويسنده z....
|


من و ببخش.اگه غم و رنج امروزت تقصير منه، اگه بلاتکليفي و بي تفاوتي هاي امروزت تقصير منه، اگه از دستم رنجيده اي و چيزي نميتوني بگي،اگه مثل من پر حرفي و سکوت کردي و اين تقصير منه، من و ببخش.اگه بخاطر خودخواهي منه که تا اينجا پام وايسادي، اگه بخاطر کمبود و درد من بوده که محبت کردي و گذاشتي که بفهمم، اگه تو خودت و خرد کردي تا من احساس غرور بکنم، اگه رويات بودم و حالا غصه ميخوري که چرا نيستم، اگه هميشه تو کوتاه اومدي، تو بخشيدي، تو گذشتي و بهم گفتي دوستت دارم، اگه غرورت رو له کردم و خنديدم تو پشت سرم اشک ريختي، من و ببخش. که ميدونم نميتونم هيچ کدوم از روزاي تلخت و بهت برگردونم و برات شيرين کنم، من و ببخش ..


....... 


¤ تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 | ساعت14:0 | نويسنده z....


   رفــــيـــــــق !!

   پـيـــراهــَــنـــَــمــ را بــــِــزטּ بــــآلـــآ !!

   كـــَــمـــَــرَمـــ را ديــــــــدے ؟؟ 

   نـــتـــرس ، چيــــزے نيــســـتــــ !!

   ايــטּ هــا فــَــقــَــــط جـــآے خـــَــنــجــَــرَنـــد !!

   مــــטּ نــفــَــهــميــدمــ در رفـــــآقـــــَـــتـــ چــــﮧ شـــد ؟؟ !!

   وَلــــــــــــﮯ ؛ تــــــو مــُــواظــِـــــــبـــــ بـــــآش .. !!


¤ تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 | ساعت23:17 | نويسنده z....
|


و هـیـچ كـس نـفـهـمـیـد كـه چـه شـدمــ...
نـه مـاه بـودم نـه خـورشـیـد...
امـا هـیـچ دلـی سـراغ مـرا از آسـمـان تـنـهـایـی اش نـگـرفـتـــ
گـویـی ابـرهـا هـ
یـچ انـد
و فـقـطـ ابـرنـد و بـایـد بـبـارنـد...
و تـنـهـا بـاریـدمــ...
خــسـتـهـ امــ...
خـسـتـهــ از بـاریـدن و تـمـام نـشـدنــ
خـسـتـهــ از بـودن و نـبـودنــ...
امـا بـایـد رفـتــ
آنـكـهــ رفـت ، رسـیـد
پـس بـایـد رفـت و رسـیـد



¤ تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 | ساعت23:42 | نويسنده z....
|


خسته ام از تظاهر به ایستادگی

از پنهان کردن زخم هایم زور که نیست!

دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و

با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است....!

اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم....

میخواهم لج کنم ، با خودم ، با تو ، با همه ی دنیا....!

چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل هر روز باشی....؟!

خسته ام .... از تو .... از خودم....از همه ی زندگی...

میخواهم بکشم کنار ! از تو ... از خودم..... از همه ی زندگی....

 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست


¤ تاريخ سه شنبه نوزدهم دی 1391 | ساعت14:27 | نويسنده z....


خدایا

این که میگن از رگ گردن نزدیکتری و آدمو میبینی و...

امشب هیچکدوم از اینارو نمیفهمم .

یه امشبو بیا پایین و سفت بغلم کن

نه میرم تو بغل لاله نه زهرا نه...

بغل مامانمم نمیرم .

بگو همه برن کنار. بگو کار هیچکدومشون نیست ...

بیا خدا ... بیا محکم سرمو بچسبون به سینه ت ...

خدااااا..


¤ تاريخ سه شنبه دوازدهم دی 1391 | ساعت15:13 | نويسنده z....


دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد

نه التـــمـاس هـــایم را

و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را...

به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی

درخـتـی از غــــرور کـاشـتم...


¤ تاريخ سه شنبه دوازدهم دی 1391 | ساعت15:12 | نويسنده z....


یادت هست مادرم ؟
اسم قاشق را گذاشتـی :
قطار ... هواپـیما .. کشتـی ... تا یه لقمه بـیشتر بخورم ...
یادت هست ؟
شدی خلبان ... ملوان ... لوکوموتـیـو ران ...
میگفتـی بخور تا بزرگ بشی ...
جـیـگـر طلا بشی ...
و مـن عادت کردم که هر چیزی را ...
بدون ایـن که دوست داشته باشم ... قورت بدهم ...
حتــــی ... بغض های نترکیده ام را .

¤ تاريخ جمعه هشتم دی 1391 | ساعت11:30 | نويسنده z....


من کيم ؟ کسي ميدونه ؟
من همون ديوونه ايم که هيچوقت عوض نميشه...
هموني که همه باهاش خوشالن اما کسي باهاش نمي مونه...
هموني که اونقدر يه اهنگ گوش ميده که از ترانه گرفته تا ريتم و خوانندش متنفر بشه...
هموني که همه فکر ميکنن سخته ،سنگه ، اما با هر تلنگري ميشکنه...
هموني که مواظبه کسي ناراحت نشه اما همه ناراحتش ميكنن ...
هموني که تکيه گاه خوبيه اما واسش تكيه گاهي نيس ...
هموني که کلي حرف داره اما هميشه ساکته .....
آره من
همونم ...
تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

¤ تاريخ جمعه هشتم دی 1391 | ساعت11:16 | نويسنده z....



 تا حالا شده چشمات پر از اقیانوس اشک باش

ه اما نتونی جاریش کنی؟ 

 تا حالا شده یه دنیا حرف کنج دلت سنگینی کنه

 و قلبت از سنگینیش تیر بکشه!!

 اما نتونی به کسی بگی ؟ 

 تا حالا شده یه تلنبار بغض بیخ گلوت گیر کرده باشه

 و از تیزیش احساس خفگی کنی

ژ اما مجبور باشی جلوشو بگیری تا نترکه!!! 

تاحالاشده بخوای بری ازاین دنیا؟

؟؟اصلا نباشی برای همیشه محوبشی؟؟؟

 آره لعنتی...؟!؟! 

 حال این روزهای من اینگونست..!


¤ تاريخ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 | ساعت15:14 | نويسنده z....
|